وقتی که خیلی کوچولو بودم و یه مراسمی میشد، مامانم خواهر بزرگ بود و خیلی کار داشت که انجام بده، یه لحظه میدیدمش و لحظه بعدی نبود باید انقد میگشتم تا ببینمش و خیالم برای یه ثانیه راحت میشد. من فقط میخوام یه جایی وایستم که ببینمت مامان.
554...ما را در سایت 554 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 69 تاريخ: شنبه 21 مرداد 1402 ساعت: 17:02
پرسیدم چرا لباس آستین کوتاه نمیپوشید؟ آستین پیراهنشو بالا زد و یه برجستگی بزرگ روی دستش رو نشونم داد و گفت حوصله ندارم هی به آدما توضیح بدم که این چیه. منم همین طور، ترجیح میدم وانمود کنم حالم خوبه تا اینکه توضیح بدم چرا خوب نیستم و توصیه های آدما رو بشنوم.
554...ما را در سایت 554 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 67 تاريخ: جمعه 13 مرداد 1402 ساعت: 18:25
همیشه وقتی میام خونه به عنوان اولین کار چراغا رو روشن میکنم چون از خونه تاریک خیلی بدم میاد، تا حالا دو بار شده که انقدر از زندگی خسته بودم که حتی چراغا رو هم روشن نکردم همون جوری اومدم تو تاریکی نشستم، یکی روزی بود که بابام انقدر مریض و ناتوان بود که واقعا دربرابر مریضیش مستاصل شده بودم، یکیش امروز.
554...ما را در سایت 554 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 58 تاريخ: جمعه 13 مرداد 1402 ساعت: 18:25
اولش فکر میکردم یه چرایی تو ذهنم وجود داره ولی بعد فهمیدم هیچ پرسشی نیست همه چیز واضحه و من از پذیرفتن واقعیت فرار میکنم. 554...
ما را در سایت 554 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 64 تاريخ: جمعه 13 مرداد 1402 ساعت: 18:25